مقاله ای که مشاهده می فرمائید “ نگاهی به نمایش ساعت بیست “به قلم سعید محبی ، منتقد تئاتر ،مولف ،محقق و مدرس سینما ,  نگارش شده است.

 

نگاهی به نمایش ساعت بیست

دابسمش خانوادگی

 

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

ساعت بیست از دسته نمایش های  داستان محور است که تمام سعی و کوشش خود را به کار می برد تا حرفی از جنس زمان برای گفتن داشته باشد.داستان نمایش در باره خانواده ای است که بر سر نگهداری از پدر پیر خود،اختلاف نظر دارند و هر کدام از آنها برای رهایی از بار مسئولیت بهانه ای می تراشد.خواهر شاغل است و دغدغه های کاری و خانوادگی را عنوان می کند.او سابقه خوبی در نگهداری سالمندان ندارد و در نگهداری از مادر پیر همسر خود نمره قبولی کسب نکرده و از زیر بار این مسئولیت به طور کامل شانه خالی کرده است.از این رو و برای رهایی از سرکوفت های همسرش،نگهداری از پدر خود را نمی پذیرد و حتی وقتی مجبور به انجام چنین کاری می شود،در میانه مسافرت چند روزه برادر بزرگ،پدر را به همسایه طبقه پائینی آنها می سپارد و خود را از این قید و بند رها می کند.برادر دیگر درگیری با همسرش را به عنوان بهانه مطرح می کند و اینکه آنها در آستانه جدایی هستند و اینکه همسرش نمی خواهد و نمی تواند او را در خانه تحمل کند چه برسد به پدر پیر و زمین گیرش که دم به دقیقه احتیاج به رسیدگی و نظافت دارد و خیلی دلایل دیگر.برادر کوچک هم که رویای حضور در لیگ برتر فوتبال را در سر می پرورد،به هزار دلیل نگفته نمی تواند و در اصل نمی خواهد تن به چنین کاری بدهد.تنها برادر بزرگ خانواده است که سال هاست از پدر خود نگهداری می کند و البته انگیزه ای جز تصاحب خانه پدری ندارد و همه جا و پیش همه کس چنین وانمود می کند که خانه پدری از آن کسی است که از او نگهداری می کند.اما در انتهای نمایش هنگامی که عنوان می شود خانه پدری توسط پدربزرگ به زنی که در اصل مادر دوم آنها محسوب می شود بخشیده شده است،همه چیز به ناگاه بر سر خانواده پسر بزرگ آوار می شود.

ساعت بیست نمایشی درباره بنیان ها و روابط خانواده است.خانواده ای که هسته اصلی جامعه بشری را تشکیل می دهد و بدون وجود این نهاد،تصور جامعه سالم و ایده آل غیر ممکن است.اما خانواده ای که برای نشان دادن در صحنه نمایش انتخاب می شود،مشخصات خاص و منحصر بفردی دارد.اولین مشخصه،اعضای آن هستند که هر کدام برای خود دنیایی دارند و سازی می زنند ناکوک.جزایر دور افتاده ای که در ظاهر هیچ نقطه مشترکی با همدیگر ندارند.از نظر جمعیت شناسی خانواده،نمایش سه نسل را در کنار هم با مشترکات متفاوت نشان می دهد.نسل اول پدر بزرگی است که دیگر کارایی و توان خود را از دست داده است.او به تاریخ پیوسته و تنها خاصیتش،داشتن خانه ای است که طی قانون نا نوشته ای بعد از مرگش قرار است به برادر بزرگ تر برسد که حالا از او نگهداری می کند.هرچند با اطلاعاتی که نمایش به ما می دهد بر سر همین خانه هم  اختلاف های شدیدی بین فرزندان وجود دارد.پدر بزرگ نسل مضمحلی است که تاریخ مصرفش به پایان رسیده و مدت هاست که منتظر فرشته مرگ لحظه شماری می کند.نسل بعد شامل سه برادر،خواهر،عروس و داماد خانواده است.نسلی که ورشکسته است و تا کنون نتوانسته برآورده شدن آرزوهایش را به چشم ببیند.برادر بزرگ در پیچ و خم های زندگی روزمره خود گیر افتاده است.برادر دیگر را اعتیاد نابود کرده و در این وادی تا جایی پیش می رود که از تریاکی که به خرج خانواده برای پدر می خرد هم می دزدد و در جواب اعتراض دیگران به کم شدن تدریجی آن،گرانی را عنوان می کند.برادر کوچک تر در رویای آقای برتر فوتبال دنیا،شب و روز را به هم می دوزد.اما در یک بازی مهم و حساس و در سه دقیقه اول بازی مصدوم می شود و تمام رشته هایش پنبه می شود.خواهر اما حکایت دیگری دارد.او بین نقش دختر خانواده و همسر بلاتکلیف است و در این میان هم بیشتر به مجسمه بلاهت شباهت دارد تا شمایل یک زن.حکایت عروس و داماد خانواده هم حکایت غریبی است.آنها از جنس برادران و خواهر نمایش نیستند،اما شرایط خانواده را پذیرفته اند و چوب ندانم کاری های خود را می خورند.نسل سوم هم به اصطلاح نسل سوخته نمایش است که قرار بود پا بر آسمان ها بگذارد اما حالا روی زمین هم جایگاهی ندارد.آرزو ها و نقشه هایش همه بر باد است و بجای آینده ای روشن،افق را تیره و تار می بیند.با وجود داشتن چنین شبکه ای،نمایش بیشتر به جنبه های مدرن خانواده نظر دارد و روابط حاکم بر آنها را  به شکل مدرن ترسیم می کند تا خانواده ای سنتی.

هر چند نمایش تمام سعی و تلاش خود را به کار می برد تا اثری جذاب و تاثیر گذار باشد،اما اثری کامل و بی نقض نیست.شاید بتوان مهمترین مشکل نمایش را در عدم هماهنگی و ترکیب عناصر نمایش در درون داستان آن دانست.نمایش مانند هر پدیده هنری دیگر از اصلی به نام هماهنگی و هارمونی پیروی می کند و الفبای این هارمونی در اصول زیبایی شناسی تعریف می شود که فلاسفه بسیاری از ایرانی و غیر ایرانی در باره آن صحبت کرده و رساله های بسیاری هم در باره آن نوشته اند.اثر هنری تمام عناصر و اجزا را در ترکیبی بهم پیوسته و مرتبط به کمک می گیرد تا مضمونی واحد را به نمایش بگذارد.ساعت بیست به قدری درگیر داستان پردازی  و جذابیت های داستانی شده که دیگر نمی تواند توازن مناسبی بین اجزای خود ایجاد کند برای همین نمایش در بخش هایی حفره های داستانی و در بخش هایی هم بر جستگی های نمایشی دارد.به نظر می رسد نویسنده به اندازه ای شیفته داستان پردازی و قدرت دیالوگ نویسی خود شده است که فراموش کرده در حال نوشتن نمایشنامه است و باید مناسبات دنیای درام را در آن لحاظ کند.هر چقدر ترکیب نمایشی منسجم تر و موجز تر باشد،به همان اندازه اثر موثر تر خواهد بود.تنها ترکیب منظم و زیباست که می تواند بر ذهن و روح بیننده تاثیر گذار باشد.ساعت بیست اما به چنین رویکردی توجه نشان نمی دهد به طوری که ترجیح می دهد تا مضامین و ظرافت های داستانی در میان شوخی های لفظی برادری که اعتیاد دارد و سر خوشانه های برادر فوتبالیست،قربانی شود تا اینکه در صحنه شکل درست خود را پیدا کند.

ساعت بیست حاصل خلق یک موقعیت نمایشی و در نهایت بسط آن توسط داستانی ساده است که قرار است با تمهیداتی به پیچیدگی برسد و راز گونه جلوه نماید.موقعیتی که نویسنده برای جهان داستانی خود انتخاب کرده،وضعیتی ساده با فراز و فرود های اندک و در باره خانواده ای است که ریشه های انسانی و عاطفی متزلزلی دارند.ریشه هایی که با ماجرایی که قرار است راز نمایش باشد،نابود می شود.خانواده با تمام گستردگی و ابعاد خود در نمایش حضور دارد:پدر بزرگ ،پدر،مادر،برادر،خواهر،عروس،داماد،عمه،عمو،پسر و دختر اعضایی هستند که در شبکه پیچیده ای از روابط عاطفی بهم پیوند می خورند.اما از آنجائیکه زمینه و ریشه این روابط همگی بر نابسامانی های مادی و عاطفی استوار است،شاهد آدم هایی با رفتاری بی ثبات و سودجویانه هستیم.نمایش در انعکاس چنین چهره ای از آدم ها درست عمل می کند و موفق می شود در بخش هایی از آن انسان هایی به نمایش بگذارد که تماشاگر می تواند در فضایی ناتورالیستی با آنها همذات پنداری کند.آدم های به بن رسیده ای که دیگر حرفی برای گفتن با همدیگر ندارند.موضوعی که نمایش را از خط و ربط درست و نمایشی خود بیرون می کشاند،رازی است که در واقع راز نیست.این راز مربوط به خانه ای است که در زمان وقوع نمایش محل زندگی برادر بزرگ تر است،کسی که از پدر پیر و زمین گیر خود نگهداری می کند و تمام امیدش به این است که بعد از مرگ پدر،پیشکش و دست خوش زندگی اش باشد.اما به ناگهان مشخص می شود که خانه مورد نظر،متعلق به زن دوم پدر بزرگ است که در واقع مادر یکی از عروسان خانواده است.راز نمایش از آنجا راز نمی شود که مسئله نمایش،مسئله نمی شود و علت اصلی آن هم همان طور که بیان شد،شفیتگی نویسنده به اثر خود است.خطری که هر نویسنده ای را در هر مقطع زمانی تهدید می کند.این خودشیفتگی تا جایی پیش رفته که بلندی صحنه ها و تکه انداختن های شیک و تا حدودی بی معنی بعضی از شخصیت ها از جمله برادر معتاد را از چشم نویسنده دور می کند.برای همین این بخش ها وزنی پیدا می کنند بسیار بیشتر از آنچه باید باشند و در نتیجه از اجزای دیگر پررنگ تر می شوند.همین باعث بروز مسائلی از جمله دفرمگی در نمایش می شود. موضوعی که بقیه عناصر و موارد نمایش را تحت تاثیر خود قرار می دهد که البته با موجز و فشرده کردن صحنه ها چنین مشکلی به راحتی قابل حل بود.ساعت بیست با ساعتی که در صحنه خود در ساعت بیست مانده و کارکردی نمادین دارد،بیشتر شبیه یک دابسمش خانوادگی که در آن خانواده ای به صورت نمادین،ادای چیزی شبیه زندگی را در می آورند و در نهایت موفق نمی شوند از چنگال پر قدرت زمان رهایی یابند.

سعید محبی